تبليغاتX
طنز سیاسی با خلخال سیتی - لمس شب

 

آسمان تاريك بود

من نيز مثل نبضم ؛ بي قرار بودم ...

بي صبرانه به قصد گريز از اين آسمان ؛ مي دويدم

صداي هاه هاه ؛ در آسمان پيچيده بود ولي فقط خودم مي شنيدم ...

چشمم همه چيز را تاريك مي ديد يا اصلا نمي ديد ...

پايم يك چيز سخت رو حس كرد ...

نقش بر زمين شدم ...

يك حس عجيبي بهم دست داد

يه صداي آخ در آسمان پيچيد ...

.

صداي چه كسي بود ؟!

صداي چه چيزي بود ؟!

چه چيز سبب شد كه اين صدا به وجود آيد؟!

.

ناگهان چشمانم در آن تاريكي ؛

به مايع قرمز رنگي كه از بدنم مي چكيد ؛

معطوف شد ...

آن حس عجيب در من شديد تر و بدتر شد ...

مثل ... نمي دانم چي؟!

وقتي كه شديد تر و  شديد تر مي شد ... حس مي كردم كه برايم آشناست ...

.

آها ... ! مثل حس درد بود ... كه سالها از اين آسمان هميشه تاريك ... در دل داشتم و دارم ...

اين حس هميشه برايم آشنا بود و هست و هميشه همراه من و تنهاييم بود و هست

مثل سكوت كه هميشه يك رفيق قديمي برايمان مي باشد ...

 ...

دومین اثر محسن نصرتی "م.سپنتا"

+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط محسن نصرتی |